تبليغاتX
مرید نور

مرید نور

عشق يعنی
 

 

 

عشق يعنی مستی و ديوانگی


عشق يعنی با جهان بيگانگی


عشق يعنی شب نخفتن تا سحر


عشق يعنی سجده با چشمان تر


عشق يعنی سر به دار آويختن


عشق يعنی اشک حسرت ريختن


عشق يعنی درجهان رسوا شدن


عشق يعنی مست و بی پروا شدن


عشق يعنی اعتبار لحظه ها


عشق يعنی سجده بر سجاده ها


عشق يعنی يک تبسم يک نماز


عشق يعنی عالمی در راز و نياز


عشق يعنی سوختن از تشنگی


عشق يعنی سوختن از بيدلی


عشق يعنی يک شقايق غرق خون


عشق يعنی درد و محنت در درون


عشق يعنی محو شيدايی شدن


درگذرگاهی به ره راهی شدن


عشق يعنی انتهای هرچه راز


عشق يعنی راز شبهای دراز


عشق يعنی يک سوال بر هر جواب


عشق يعنی يک سوال بی جواب


عشق يعنی قصه ديدار تو


لحظه ای در شب به ياد و خواب تو


عشق يعنی غصه و غمهای تو


درنهايت سوزش و تبهای تو


عشق يعنی آخر خط بهشت


عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت


عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور


عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور


عشق يعنی با نگاهی آشنا


با همه بيگانه و او آشنا


عشق يعنی انتظار از انتظار


سالها با غم ولی چشم انتظار


عشق يعنی سوختن با ساختن


عشق يعنی زندگی را باختن


عشق يعنی انتظار و انتظار


عشق يعنی هرچه بينی عکس يار


عشق يعنی لحظه ديدار تو


بي همانگه گم شدن در کار تو


عشق يعنی اشکهای پرخروش


رود اما ساکت و بی شر و شور


عشق يعنی ديده بر در دوختن


عشق يعنی در فراقش سوختن


عشق يعنی لحظه های التهاب


عشق يعنی لحظه های ناب ناب


عشق يعنی با گلی گفتن سخن


عشق يعنی لاله اما بر چمن


عشق يعنی بی ستون کندن به دست


عشق يعنی زاهد اما بت پرست


عشق يعنی قطره و دريا شدن


عشق يعنی همچو من شيدا شدن


عشق يعنی خلوت شبهای من


در همايون ناله و سودای من


عشق يعنی آن صدای بی صدا


صد سخن دارد و ليکن بی صدا


عشق يعنی درد بی درمان ما


در عبادت غصه شد درمان ما


عشق يعنی يک قدم تا انتها


عشق يعنی ابتدا کو انتها


عشق يعنی قطعه شعری نا تمام


عشق يعنی بهترين حسن ختام

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت19:50توسط مرید نور |
همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...

-    اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود اصلاحی، ثواب داشته باشد.

-    همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات‏، لحظه‌ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت‏، عصیان و تفکر بر سعادت‏، آرامش و لذت اندکی تردید داشته‌اند.

-          خدایا، عقیدة مرا از دست عقده‌ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیدة مخالف ارزانی کن.

-    خدایا، به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!

-    خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.

-          خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

-          اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.

-          ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.

-          ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.

-          هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.

-          مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.

-    اگر شاهد عصر خود و شهید حق و باطل جامعه‌ات نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.

-          از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.

-          آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.

-          آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.

-    میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.

-          ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.

-    دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.

-    بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن

-          انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته

-    سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.

-    در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام

-    نه، من هرگز نمی نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است

-    آن امانت که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...مسئولیت ساختن خویش است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می گیرد!...

-    قلم توتم من است؛ قلم توتم ماست ،به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند؛ به رشه ی خونی که اززبانش می تراود سوگند؛ به زجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند ،که توتم مقدسم را نمی فروشم ؛به دست زورش تسلیم نمی کنم ،به کیسه ی زرش نمی بخشم ،به سر انگشت تزویرش نمی سپارم دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ؛چشمهایم را کور می کنم، گوشهایم را کر می کنم، پاهایم را می شکنم ،انگشتانم را بند بند می برم ،سینه ام را می شکافم، قلبم را می کشم، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی دهم...

-          در عجبم از مردمي که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگي مي‌کنند اما براي حسيني که آزاده زندگي کرد٬ مي‌گریند

-    حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

-          برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده هایش را دید و شناخت.

-    در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.

-          در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.

-          "آگاهی"نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.

-    در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.

-    کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می رود.

-          خدایا در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن آن روئین تن کن.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت7:31توسط مرید نور |
اي پيك راستان خبر يار ما بگو

احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسيم غم مخور

با يار آشنا سخن آشنا بگو

برهم چو مي‌زد آن سر زلفين مشكبار

با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو

هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست

گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو

آن كس كه منع ما ز خرابات مي‌كند

گو در حضور پير من اين ماجرا بگو

گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود

بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو

هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير

شاهانه ماجراي گناه گدا بگو

بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان

با اين گدا حكايت آن پادشا بگو

جان‌ها ز دام زلف چو بر خاك مي‌فشاند

بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت

رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو

حافظ گرت به مجلس او راه مي‌دهند

مي نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت17:28توسط مرید نور |
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت9:31توسط مرید نور |
امروز صبح هنگامي که از خواب بيدار شدي، اميدوار بودم که  با من صحبت کني، اما تو مشغول بودي تا لباس مناسبي براي پوشيدن پيدا کني و سر کار بروي. ميدانستم که حين انجام کارهايت، چند دقيقه اي فرصت خواهي داشت تا به من توجه کني ، اما تو خودت را مشغول تر از آن ديدي که با من چيزي  بگويي لذا با شکيبايي، تمام روز را صبر کردم،

بعد وارد خانه ات شدي، فرصت خوبي بود که بعد از عوض کردن لباسها و شستن دست و صورتت توجهي به من بکني ، اما تو تلويزيون را روشن کردي و من باز صبورانه انتظار کشيدم تا تو تلويزيون تماشا کني و شام بخوري ولي بعد از آنهم فراموش کردي با من صحبت کني.

موقع خواب بعد از اينکه به خانواده ات شب بخير گفتي آرزو کردم حتي اگر شده چند کلمه با من صحبت کني، اما تو در رختخواب دراز کشيدي و فوراً به خواب رفتي و باز هم فراموش کردي با من صحبت کني. مشکلي نيست، من صبر مي کنم، من دوست دارم به تو ياد بدهم که چگونه صبور باشي . من آنقدر تو را دوست دارم که براي يک دعا، هر روز صبر مي کنم.

دوست من تو باز هم از خواب برخواهي خواست و من باز هم بدون هيچ منظوري اميدوارم که تو روز خوبي داشته باشي.


                                  

             منتظرتماس تو هستم                                                     دوستت خدا
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت9:29توسط مرید نور |

 

1)      شادی خود را به هیچ کس وابسته مکن تا همیشه از آن برخوردار باشی.

2)      انتظار نداشته باش همیشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق میل و خواسته ات باشد.

3)      هنگام عصبانیت هیچ تصمیمی نگیر.

4)      از سختی ها و مشکلات زندگی استقبال کن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده.

5)      اجازه نده اتفاّقات ناخوشایند روحیه ات را خراب کند.

6)      با بحثهای بی نتیجه انرژی خود را هدر نده.

7)      انتظار نداشته باش با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی.

8)      از هیچکی و هیچ چیز توّقع نداشته باش.

9)      قبل از مطمئن شدن ، در مورد هیچ چیز قضاوت نکن.

10)          به تفسیر وتعبیر کارهای دیگران نپرداز.

11)          تا با خود مهربان نباشی ، نمی توانی مهر بورزی.

12)          هر کاری را با علاقه و تمرکز انجام بده.

13)          زندگی خود را هدفمند کن و برای رسیدن به اهدافت تلاش کن.

14)          چیزهایی را دوست داری به دیگران ببخش.

15)          قلبت را از نفرت خالی کن تا خوشبختی در آن لانه کند.

16)          در تصمیم های خود تاخیر نینداز.

17)          هنگام عصبانیت نفس عمیق بکش و تا ده بشمار.

18)          با دیگران طوری رفتار کن دوست داری با خودت رفتار شود.

19)          به هیچکس امید نداشته باش به جز خدا.

20)          بر جسم و روح خود مسّلط شو.

21)          برای اینکه شاد باشی باید شادی آفرین باشی.

22)          در زندگی به جای " شناور بودن " شناگر باش.

23)          اندوه روز نیامده را ، بر روز آمده ات نیفزا.

24)          هرگز سعی نکن به دیگران بقبولانی که حرفت درست است.

25)          قبل از انجام کاری یا گفتن چیزی به ضرورت آن بیندیش.

26)          بی احترامی دیگران را با بی اعتنایی جواب ده.

27)          به جای بیزاری از انسان ها از رفتارهای بد آنها متنفّـر باش.

28)          بگذار دیگران از تو فردی آرام و خوشرو یاد کنند.

29)          یگانه داروی آرام بخش روح و جان ، یاد خداست.

30)          خود را از اسارت زنجیرهای بدبینی ، منفی نگری و ناامیدی آزاد کن.

31)          به خاطر اشتباهاتت گذشته خود را سرزنش نکن.

32)          به دیگران کمک کن آن چه را که می خواهند به دست آورند.

33)          در فرهنگ لغات خود " شکست " را " تجربه " معنا کن.

34)          با شرایط زندگی سازگار باش.

35)          هنگام از دست دادن ناراحت نشو ، وقتی هم چیزی به دست آوردی خوشحال نباش.

36)          در مقابل خواسته ها و گفتار دیگران انعطاف پذیر باش و نخواه که حرف ، حرف خودت باشد.

37)          برای کشف حقایق ، زیاد تفکر کن ، به خصوص جهان آفرینش.

38)          به قدر توان تلاش کن و نتیجه را به خدا واگذار کن.

39)          هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن ، چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آنها هستند

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت9:28توسط مرید نور |
سیزده خط برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز
 1 – دوستت دارم، نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من به هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

 2 – هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

 3 – اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

 4 - دوست واقعی تو کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

 5 - بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

 6 – هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

 7 - تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی از افراد تمام دنیا هستی.

 8 - هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

 9 - شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

 10 - به چیزی که گذشت غم نخور و به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 11 – همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.

 12 – خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که او تو را بشناسد.

 13 – زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت12:56توسط مرید نور |
من...   

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب

حرف میزنم

 اگر

به خانه من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت

بنگرم

ّ" فروغ فرخزاد"

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت7:50توسط مرید نور |
تو باش اي زيبا، تو بمان، تو بساز، تو بگو.
               
                    تو جاودانه باش، كه من فاني ام.

بمان و بخوان از عشق

        بمان و از بهار بگو، بمان و از رويش...

سهم من تمام اهريمن

        سهم تو هر چه نيكو سرشت

آنِ من نگون بختي

        آنِ تو هر چه بهشت

هر چه تير، بر چشمم

هر چه خار، بر پايم

         هر چه زيبايي، پيش چشمت
         
         هر چـــه گــل، در آغوشـــــت

هر چه غم در قلبم،

          هر چه شادي در وجودت

تو بمان، تو بساز، تو بگو هر چه مگوست
                     
                                               ــ هر چه راز

                             من فاني ام اي گل

روزي ديگر نخواهم بود.

             آنچه بود
                  
                   آنچه هست
         
                         آنچه مي ماند از اين تن:

         يك مشت خاك
         
                چند تكه استخوان

                         كه لبريز از عشق توست.

آنچه مي ماند از اين جان،

          مــعــــراج روح است
         
                   كه از عشقت آغاز شد

                               و تا خــــدا رســـيد.

مهتاب را كه ديدي هر شب،

          بيشتر بخند...

                   من آنجايم.

آنچه مي ماند،
         
          بوسه هاي من است بر لبخند تو...

آنچه جاودان است،

          عشق ماست!

                   همه فاني اند...

                         فقط خداست كه مي ماند
+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت17:41توسط مرید نور |
بنویس آب ، نوشت آب                           

      نان بنویس ، نوشت آب

تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست 
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد.

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:2توسط مرید نور |

چارلي چاپلين:

 

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه

رختخواب خريد ولي خواب نه

ساعت خريد ولي زمان نه

مي توان مقام خريد ولي احترام نه

مي توان کتاب خريد ولي دانش نه

دارو خريد ولي سلامتي نه

خانه خريد ولي زندگي نه

و بالاخره

مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت18:33توسط مرید نور |
دختری با مادرش در رختخواب                      درد دل می کرد با چشمی پر آب


گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست                    زندگی از بهر من مطلوب نیست


گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟                      روی دستت باد کردم مادرم!


سن من از بیست وشش افزون شد                  دل میان سینه غرق خون شد


هیچ کس مجنون این لیلا نشد                        شوهری از بهر من پیدا نشد


غم میان سینه شد انباشته                            بوی ترشی خانه را برداشته!


مادرش چون حرف دختش را شنفت                خنده بر لب آمدش آهسته گفت:


دخترم بخت تو هم وا می شود                      غنچه ی عشقت شکوفا می شود


غصه ها را از وجودت دور کن                     این همه شوهر یکی را تور کن!


گفت دختر مادر محبوب من                        !ای رفیق مهربان و خوب من!


گفته ام با دوستانم بارها                             من بدم می آید از این کارها


در خیابان یا میان کوچه ها                         سر به زیر و با وقارم هر کجا


کی نگاهی می کنم بر یک پسر                     مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟


غیر از آن روزی که گشتم همسفر                 با سعید و یاسر وایضاً صفر


با سه تاشان رفته بودم سینما                       بگذریم از مابقی ماجرا!


یک سری هم صحبت صادق شدم                  او خرم کرد آخرش عاشق شدم


یک دو ماهی یار من بود و پرید                   قلب من از عشق او خیری ندید


مصطفای حاج علی اصغر شله                      یک زمانی عاشق من شد،بله


بعد جعفر یار من عباس بود                        البته وسواسی وحساس بود


بعد ازآن وسواسی پر ادعا                          شد رفیقم خان داداش المیرا


بعد او هم عاشق مانی شدم                         بعد مانی عاشق هانی شدم


بعدهانی عاشق نادر شدم                           بعد نادر عاشق ناصر شدم


مادرش آمد میان حرف او                         گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!


گرچه من هم در زمان دختری                    روز و شب بودم به فکر شوهری


لیک جز آن که تو را باشد پدر                    دل نمی دادم به هرکس اینقدر


خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی                   واقعاً که پوز مادر را زدی

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت11:39توسط مرید نور |
                                     

 

وزارت نیرو اعلام کرد:  از این پس برق نمیره!
 
فقط بعضی وقتها میاد
+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت16:1توسط مرید نور |
حامد عسکری

پرنده   بودی  و   از  بام  من   پرت  دادند

تو  ساک   بستی  و نام  مسافرت دادند

قدت خمید...نگاهت شکست...روحت مرد

کلاغهای   مزاحم  چه بر سرت دادند؟؟؟؟

تو   نیم  دیگر   من   بودی  و ندانستی....

چه   داغها  که  به  این  نیم  دیگرت دادند

خدا  نخواست  منو تو   کنار  هم باشیم...

سه چار   هفته  به کنکور  شوهرت دادند!

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت15:31توسط مرید نور |
فوايد قطع برق !(طنز)
تقويت روحيات هنري:

 

زمان خاموشي مي‌توانيم با استفاده از چراغ گازي يا

 

گردسوز وسايه‌اي كه روي ديوار تشكيل مي‌شود،

 

از حركات دست و انگشتان براي درست كردن چهره

 

 حيوانات روي ديوار بهره‌برداري كرده، مفت و مجاني

 

 يك «انيميشن» درست كنيم.

 

سحرخيزي:

 

مي‌توانيم همراه با اصناف كه از ساعت 5/8 به بعد

 

 بايد كاسبي را در سر چراغي، بي‌خيالي طي كنند

 

 ما هم به رختخواب رفته،زودتر بخوابيم،

 

از آن طرف زودتر بلند شويم. اصلاً خوب است

 

دولت بخشنامه كند كه از اين به بعد خريد مانتو

 

و كيف و كفش و ميوه و... بايد از ساعت 5 صبح

 

تا 5/7 باشد و متخلفان طبق قانون مورد پيگرد قانوني

 

 قرار گيرند.

تذكر قيامت:

 

 خاموشي گسترده باعث مي‌شود كه ما ياد

 

تاريكي شب اول قبر بيفتيم. از آن طرف، نه كه

 

با رفتن برق، كولرها هم از كار مي‌افتند ما

 

مي‌توانيم ياد گرماي روز محشر بيفتيم.

 

جان شمابااين وزارت نيرو جاي ما عمراً موتورخانه

 

جهنم باشد.

نيامدن مهمان سر زده:

 

يكي ديگر از فوايد قطع برق اين است كه چون

 

 هنگام رفتن برق،اف‌اف منزل كار نمي‌كند،

 

لذا ما متوجه آمدن مهمان سرزده نمي‌شويم.

 

با اين تورم 70 درصدي نه 20 درصدي يك مهمان

 

كه براي آدم بيايد، دست‌كم بايد 50 هزار تومان

 

پياده شد كه وزارت نيرو از اين جهت هم باعث

 

خير شده است.

مديريت بحران:

 

قطع برق باعث اختلال كار بسياري از مراكز مهم

 

 كشور مي‌شودكه خود همين باعث مي‌شود ما

 

 با مديريت بحران در مقام عمل آشنا شده و بدون

 

نياز به مانورهايي كه هرازچندگاه برگزارمي‌كنيم،

 

روزي 2 بار مانور بدهيم تا مديريت بحران‌مان خوب

 

شود...

 

نخواندن دروغ 13:

 

 وقتي برق رفته باشد آدم نمي‌تواند روزنامه بخواند

 

 به طريق اولي دروغ 13 هم نمي‌تواند مطالعه كند.

 

لذا بهترين راه باخبرشدن گوش سپردن به راديو است.

 

 البته بد هم نيست بالاخره ما فراموش نكنيم كه به

 

 جز كامپيوتر و لب‌تاپ وماهواره و تلويزيون و موبايل،

 

وسيله‌اي به اسم راديو هم احياناً هست....

 

باز هم برق رفت. ما را بگو كه مي‌خواهيم از فوايدقطع

 

برق بنويسيم و وزارت نيرو را تحويل بگيريم.

 

حالا اگر خودشان نمي‌خواهند تقصير ما چيست؟

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت16:59توسط مرید نور |
 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند، پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه می شود.

(مارک تواین)

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت13:1توسط مرید نور |
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است . مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر رفت و خوابید . روز بعد مرد وقتی از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است . مرد تازه متوجه شد که آن روز ، روز تولدش است و دخترش زرورق ها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است . او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد . اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است . مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داده می شد . اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدرهروقت دلتنگ شود با باز کردن جعبه یکی از بوسه ها را مصرف کند .

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت در آن جعبه را باز می کرد و بطور عجیبی آرام می شد . هدیه کار خود را کرده بود

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت18:18توسط مرید نور |