تبليغاتX
مرید نور

مرید نور

یکی خودش رو با فرهنگ و آداب میدونه ، اما مسخره کردن دیگران از کارهای روزمره اونه !

یکی عاشق بارونه ، ولی وقتی بارون میاد ، گوشهاشو می گیره تا صدای بارونو نشنوه !

یکی ادعا داره خیلی باهوشه ، اما توی خواب خرگوشه !

یکی ادعا می کنه صورت زیبایی داره ، ولی خبر نداره سیرت زشتش رسواش کرده !

یکی ادعا می کنه آدم منطقی هست ، اما حرفت به دوتا نرسیده از کوره در میره !

یکی ادعا داره آدم صادقی هست ، ولی دروغهاش روی چوپان دروغگو رو سیاه کرده !

یکی ادعا داره از همه بهتر میفهمه ، ولی وقتی نگاش می کنی  یک جفت گوش مخملی میبینی !!

یکی ادعا داره مهربونتر از اون پیدا نمیشه ، اما کسی تا حالا نتونسته از حرفهاش ناراحت نشه !!

یکی دوست داره آزاد باشه ، ولی تختش رو بین دو دیوار محصور میکنه و فقط از یک طرف آزاده !!!

یکی میگه عاشق طلوع آفتابه ، اما تا لنگ ظهر خوابه !!

یکی ادعای عاشق بودن میکنه ، ولی جون عشقش رو به لب میرسونه !!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت18:49توسط مرید نور |
 

مارک فیشر


همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین‌٬ دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است٬ به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:31توسط مرید نور |
 

در آغوشم بگیر

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت10:47توسط مرید نور |
روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت:
" امروز ناهار ، یک شتر می خورم."
و سراسر صبح را در پی شتر گشت ،
اما در نیمروز باز سایه خودش رادید و گفت :
" یک موش کافی ست."

 
پیامبر و دیوانه

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت23:18توسط مرید نور |

شب چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زير گيسو كرد پنهان روي خويش
ماه را پوشيد با گيسوي خويش
گفتمش : اي روي تو صبح اميد
در دل شب بوسه ما را كه ديد ؟
قصه پردازي در اين صحرا نبود
چشم غمازي به سوي ما نبود
غنچه خاموش او چون گل شكفت
 بر من از حيرت نگاهي كرد و گفت
با خبر از راز ما گرديد شب
بوسه اي داديم و آن را ديد شب
بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به ديگر سو شتافت
قصه را پارو به قايق باز گفت
داستان دلكشي ز آن راز گفت
گفت قايق هم به قايق بان خويش
 مانده بود اين راز اگر در پيش او
دل نبود آشفته از تشويش او
ليك درد اينجاست كان ناپخته مرد
با زني آن راز را ابراز كرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهي طبل بلند آواز را
 لا جرم فردا از آن راز نهفت
 قصه گويان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازي دهان وا مي كند
راز را چون روز افشا مي كند

رهی معیری

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت8:36توسط مرید نور |
 

سلام

مطلب زیر نهایت عشق رو میرسونه... خودتون بخونین:

۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف

به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله

گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم.  ۱۰۰تای آن را۹۰روز...

روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا

تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه

۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم.  ۸ سوال من را

۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا

دعوت کردم...  ۲ ساعت خواهــــش کردم تا ۱ بار گفتی:

 

                                 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت23:59توسط مرید نور |

 

چگونه لج شوهرتان را دربياوريد:

 

1) با ماشين ريشتراشي اش خيار رنده کنيد.

 

2) وقتي روزها خسته مي آد خونه تلفن بزنيد به شمسي خانوم و تا شب غيبت کنيد.

 

3) يه ليست از اسامي مردان تهيه کنيد و جلوي هر کدوم يه قرار ملاقات بنويسيد و بزنيد رو در يخچال.

 

4) شلوارش رو به همراه مدارک وپاکت سيگارش داخل ماشين لباسشويي بندازين.

 

5) وقتي مي خواهيد بريد خريد مانتو قرمز و روسري زرد گل گلي تون را بپوشيد

 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت18:8توسط مرید نور |

قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی است،باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل،سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل،سنگ به سنگ این دشت،یادگاران تواَند

رفته ای اینکه و هر سبزه ی سبز،در تمام دل دشت،سوگواران تواَند

در دلم آرزوی آمدنت می میردرفته ای اینک ،اما آیا،باز بر می گردی؟!

چه تمنای محال،خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستو ها را ،از سر شاخه به بانگ هی،هی،می پراندیم در آغوش فضا

ما قناری ها را ،از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم،دشتِ سرشار ز سرسبزی رویاها را

من گمان می کردم،دوستی،همچو سروی سر سبز

چار فصلش ،همه آراستگی است

من چه می دانستم،هیبت باد زمستانی هست؟!

من چه می دانستم،سبزه می پژمرد از بی آبی؟!

سبزه یخ می زند از سردی دی؟!

من چه می دانستم،دل هر کس دل نیست؟!

قلب ها،زآهن و سنگ،

قلب ها بی خبر از عاطفه اند؟؟!

از دلم رُست گیاهی سر سبز

سربرآورد،درختی شد و نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سر سبز،این برآورده درخت اندوه،حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیت ها،که به آسانی یک رشته گسست.چه امیدی؟چه امید؟!

چه نهالی که نشاندم  من و بی بر گردید

دل من می سوزد،که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

که کبوتر ها را....

چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری.دستهای تو توانایی آن را دارد،که مرا ،زندگانی بخشد

چشم های تو به من آرامش می بخشد

و تو چون مصرع شعری زیبا،سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا،با تو شکوهی دیگر،رونقی دیگر هست

می توانی تو به من ،زندگانی بخشی،یا بگیری از من،آنچه را می بخشی

من به بی سامانی،باد را می مانم،

من به سرگردانی،ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی اما،خواب نوشین کبوتر ها را

در لانه می آشفت

و باز قصه ی بی سرو سامانی من را

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت:" چه تهی دستی مَرد!"

ابر باور می کرد!

من در آیینه رخ خود دیدم،و به تو حق دادم

آه می بینم،می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟ -هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟ - هیچ

تو همه هستی من،تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟ همه چیز!

تو چه کم داری؟ هیچ!

بی تو من فهمیدم،چون چناران کهن،از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من،این شعر من است

آرزو می کردم،که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی!شعر مرا می خوانی؟!

نه دریغا،هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی-کاشکی شعر مرا می خواندی-

بی تو سرگردانترم از پژواک در دامن کوه

گرد بادی در دشت

برگ پاییزی در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر،از نسیم سحری

از نسیم سحر بی سامان،از نسیم سحر سرگردان

بی تو اشک،دردم،آهم

آشیان برده ز یاد،مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم خاموش،نتپد در سینه ی من دل با شوق

نه مرا بر لب،بانگی شاد است،نه خروش

بی تو درد و دهشت

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

واندر این دوره ی بیدادگری ها هر دم

کاستن،کاهیدن،کاهش جانم کم کم

چه کسی خواهد دید،مردنم را بی تو

بی تو مُردم،مُردم

گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا به تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا،از کسی می شنوی روی تو را،کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید،و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب!عاقبت مرد؟!

افسوس!

کاشکی می دیدم.

من به خود می گویم،چه کسی باور کرد،جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟!

باد ای کولی باد!

تو هوا را به سموم نفست آلودی و چه بی رحمانه،

شاخ پر برگ درختان را عریان کردی

باد ای کولی باد!

تو چرا زوزه کشان،همچنان اسبی بگسسته عنان،سم فروکوبان بر خاک گذشتی همه جا؟!

آن غباری که برانگیزاندی،سخت افزون می کرد،تیرگی را درشهر

و شفق،این شفق شنگرفی،بوی خون داشت،افق خونین بود

کولیِ باد پریشان دلِ آشفته صفت!

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی:"-صبح پاییز تو نامیمون بود!-

من سفر می کردم و به هنگام غروب

یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادقِ صبح

دل من پر خون بود

در دل من اینک کوهی،سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،باز می گردم

و صدا می زنم:"آی! باز کن پنجره را

             باز کن پنجره را-دربگشای

                                                  که بهاران آمد

                                           که شکفته گل سرخ،به گلستان آمد"

"باز کن پنجره را،که پرستو پر می شوید در چشمه ی نور

                               که قناری می خواند آواز سرور

                                                     که بهاران آمد

                                             که شکفته گل سرخ،به گلستان آمد"

سبز برگان درختان همه دنیا را،نشمردیم هنوز

من صدا میزنم"آی!باز کن پنجره باز آمده ام

                         داستان ها دارم از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

                                                              بی تو می رفتم،می رفتم ،تنها-تنها

                                   و صبوریِّ مرا،کوه تحسین می کرد

و اگر سوی تو بر می گرم،دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش،ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت ،باز برمی گردم

تو به من می خندی

من صدا می زنم :"آی-باز کن پنجره را"

                                            پنجره را می بندی!

با من اکنون چه نشستن ها ،خاموشی هاست

با تو اکنون چه فراموشی هاست

چه کسی می خواهد،من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم تنهایم.تو اگر ما نشوی خویشتنی

از کجا که من و تو،شور یکپارچگی را در شرق،باز برپا نکنیم؟

از کجا که من و تو مشت رسوایان را وانکنیم؟

من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،همه بر می خیزتد

من اگر بنشینم،تو اگر بنشینی،چه کسی برخیزد

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن،درآویزد

دشت ها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند.رود باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه؟

در من این شعله ی عصیان نیاز،در تو دم سردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد-درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور و جدایی با درد

و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور؟!

سینه ام آینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا،مرغ دستان تو پر می سازد

آه مگذار که دستان من،آن اعتمادی که به دستان تو دارد را به فراموشی بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت،دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم ،آه!با تو اکنون چه فراموشی هاست

با من اکنون چه نشستن ها،خاموشی هاست

تو مپندار که خاموشی من،هست بُرهان فراموشی من


+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت11:14توسط مرید نور |
این چه جهانیست
 

این چه جهانیست، این چه بهشتیست
این چه جهانیست که نوشیدن مِی نارواست
این چه بهشتیست در آن خوردن گندم خطاست
آی رفیق این ره انصاف نیست
آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس بَرینت کجاست
راستی آنجا هم، راستی آنجا هم هر کَس و ناکَس خداست؟
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس بَرینت کجاست
بر همه گویند که هوشیار باش
بر همه گویند که هوشیار باش
بر در فردوس بشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رَسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بُدی یا مسیح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو، راست بگو، راست، آنجا نیز
راست بگو، راست بگو، راست، آنجا نیز
باز همین ماجراست؟
راست بگو، راست بگو، راست
فردوس بَرینت کجاست
این همه تکرار مَکن اِی هُمای
کُفر مگو، شِکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی بُرون
در غل و زنجیر بَرندَت بهشت
در غل و زنجیر بَرندَت بهشت
بهشت همان ناکجاست، بهشت همان ناکجاست
وای به حالت هُمای، وای به حالت
وای به حالت هُمای، وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه، نه نه توبه کنم باز
حق با شماست
نه نه، نه نه توبه کنم باز
حق با شماست

 


 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت18:44توسط مرید نور |
 

ادمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت11:41توسط مرید نور |
 

خدایا،

آنانکه همه چیز دارند

مگرتورا به سخره می گیرند

آنان که هیچ ندارند

مگر تو را؟


 

 از کسانی که مغرور هستند و فکر میکنند خیلی میدانند متنفرم
تویی که میگویی این وبلاگ قبلا در اختیارت بوده و اینقدر مزاحم میشوی
اگر واقعا به حرفهایت اعتقاد داشتی و مال تو بود حذفش نمی کردی
من هر چه دوست داشته باشم می نویسم این نام وقتی که برای من ثبت شد یعنی
هر چه خواستم میکنم

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت9:37توسط مرید نور |
مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟
پيرمرد : معلومه كه نه !
جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ !
پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !
جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ !
پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي !
جوون : كاملا" امكانش هست !
پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون : كاملا" امكان داره !
پيرمرد : يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده ؟ !
جوون : ممكنه !
پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون : لبخند ميزنه !
پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت22:49توسط مرید نور |
 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبي ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند


 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت18:52توسط مرید نور |
 

یکی بوده خرش رو می دزدن.
داشته گريه می کرده.
يکی میاد بهش می گه گريه نکن سوره یاسین بخون خرت پيدا می شه.
طرف می گه:
که ای بنده خدا تو خورجین خرم يک قران کامل بود.


لطایف عبید زاکانی

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت20:19توسط مرید نور |